آن روزها هم مدرسه ای ها هم به چشمم بزرگ می آمدند. بچه های کلاس پنجم هنوز هم وقتی می بینمشان بعد بیش از چهل سال به همان بزرگی هستند که آن روزها بودند.
آنها قریب به اتفاق خط ریش داشتند. همان روزها و شاید یکی دو سال بعد هم همه راهی جبهه شدند. با رفتن آنها بود که دانش آموزان مدرسه لنگه هم شدند. منظورم این است که مدرسه با رفتن آنها بچه شد و در عالم بچگی به اندیشه های کودکانه خود مشغول شد.
با رفتن خط ریش دارها مدرسه از تک و تاب افتاد و معلمها با دنیای کوچک تر ها سرگرم شدند.ما اما به بابایی فکر کردیم که نان می داد. به مردی که با اسب آمد. به سیب، به سینی به انار تازه.
به همین چیزها مشغول شدیم و…

چندان طول نکشید که خط ریش دارها به روستا برگشتند. آنها به مدرسه و روستا برگشتند اما با تابوتهای چوبی گل زده. همه در یک صف در قبرستان روستا دور هم نشستند.
هنوز هم دور هم نشسته اند.

آمدند و با اشک و هیاهو از آنها استقبال شد.

آن روزها نمی دانستم خط ریش دارها کجا رفته اند و چرا یک دفعه این قدر بزرگ شده اند. انگار هیچ وقت با ما در یک مدرسه درس نخوانده بودند. انگار در صف آخر گروه سرود ما نمی ایستادند.

نمی دانم چطور شد که آنها با ما این همه فاصله گرفتند. آخر ما در یک مدرسه درس خوانده بودیم. از یک معلم آموخته بودیم. در یک صف می ایستادیم. در یک گروه، سرود می خواندیم، صدای بمشان زیبایی سرود ما بود. هنوز هم نمی دانم چرا ما هیچ گاه بزرگ و کلاس پنجمی نشدیم.
مهر برای من با این دریغ و افسوسها شروع می شود. با این سوالها. با اینکه چقدر حرفهای آن سالها درست و درمان بود و چقدر نیست و نبوده.
من هنوز اول مهر سیمای خط ریش دارها را واضح و روشن می بینم. سیمای بچه های کلاس پنجم. هر چند نمی دانم با کدام درس و معلم می شود به آنها رسید. این را اما خوب می دانم آنها همیشه اول صف بودند و ما آن آخرها پشت قامت رشید آنها خود را برای همیشه قایم می کنیم.